ميرزا محمد على وفا زواره اى

27

تذكرهء مآثر الباقريه ( فارسي )

قطعه شعرى نامربوط را به نام وفا به عرض سيّد رسانيد ، و به بهانهء اينكه او اشعار ركيك‌ترى نيز در زواره ، در هجو سيّد شفتى سروده ، احساسات او و فرزندش را بر وفا شورانيدند . سيد كه اين بار با باور آن ، آشفته بود ، از وفا بسيار خشمگين شد و حكم دستگيرى در غل و زنجير ، و تحويل او و برادرش را براى شاهزاده سيف الدّوله صادر كرد ، تا حدّ شرعى را بر آن‌ها جارى سازد . سيف الدّوله محمّد ميرزا هم با توجّه به عنايت ويژه‌اى كه به وفا داشت ، او را به خفيه و ملطّفه آگاه كرد . وفا جمع صوفيان اطراف خود را به سرعت پراكنده ساخت و برادرش يموت را هم پنهانى به‌سوى كاشان روانه كرد . خود نيز در يك نقشه حساب شده و از راه نبهره به اصفهان آمد و مانند وحشى - قاتل حمزه هنگام امان گرفتن از پيامبر ( ص ) - نابيوسان خود را به دامن سيّد انداخت و با دخيل شدن به خود سيّد ، مخالفان را غافل‌گير كرد . سپس براى رفع بدگمانى سيّد ، ادلهء فراوان آورد و همه اهاجى عليه او و اولادش را انكار كرد . وفا را به محكمه مسجد سيّد كشيدند و به فرمان حجة الاسلام مطلق شيعيان ، بدون درنگ ، پيكى به زواره گسيل داشتند ، تا آن دشنام‌نامه‌ها را بيابد و مستمسك اجراى حدود كنند . اما چون اين ادعا - دست‌كم در مورد وفا - ياوه‌اى بيش نبود و ملا مهدى بيدگلى نيز از عهده تدارك مدارك محكمه‌پسند و اثبات تهمت برنيامد ، نيرنگ توطئه‌گران آشكار شد . تنها شعرى كه در زواره يافته بودند و تصور داشتند به استعاره و كنايت متوجه خاندان شفتى است ، اين بود : پشت سمنان دامغان است اى خدا * رود گرگان در ميان است اى خدا آن‌طرف‌تر تركمان است اى خدا * شكر از مازندران است اى خدا قاطر مهدى روان است اى خدا * پشت عقدا اردكان است اى خدا ( ! ) به ظاهر ، محكمه تبديل به مضحكه شد و سيّد و فرزندانش بسيار شرمگين گشتند و بلافصل حكم برائت وفا را صادر كردند و وى را شديدا مورد استمالت و دلجويى قرار دادند . اما هنوز شبهه تصوّف بر او سايه انداخته بود و صوفيان زواره نيز مشمول تعقيب و تكفير بودند . با اين ترتيب ، يموت هم نمىتوانست به زواره برگردد يا در اصفهان ظاهر شود و خود را على رءوس الاشهاد آشكار سازد . پس وفا براى انصراف خاطر سيّد از اين ، يكى از تعلق خاطرهاى حجة الاسلام - يعنى شعر - را از همه مناسب‌تر ديد . نبيره وفا - محيط - هم يكى از اصلىترين عواملى